تبليغاتX
ادبی

با نگاهت‏سبز خواهم شد، بمان خورشید من!

در کنارت غنچه خواهم داد هان، خورشید من

روزگار سفره‏های خالی از ایمان گذشت

می‏شوی یک لحظه آیا میهمان، خورشید من؟!

با ظهور روشنت، گل می‏کند پروازمان

بال بگشا هیبت صد آسمان خورشید من!

در دفاع از حرمت این شاعران سادگی

یک نفس، شعری بخوان; شعری بخوان، خورشید من!

نقشه‏ای از چلچراغ آسمان دردست ماست

لحظه‏ای دیگر تامل کن، بمان خورشید من!

محمد زکی سعیدی

نوشته شده توسط ملاحت شاه علیزاده  در ساعت  | لینک  | 

باز امشب ای ستاره تابان نیامدی

باز ای سپیده شب هجران نیامدی

شمعم شکفته بود که خندد به روی تو

افسوس ای شکوفه خندان نیامدی

زندانی تو بودم و مهتاب من چرا

باز امشب از دریچه زندان نیامدی

با ما سر چه داشتی ای  تیره شب که باز

چون سرگذشت عشق به پایان نیامدی

شعر من از زبان تو خوش صید دل کند

افسوس ای غزال غزل خوان نیامدی

گفتم به خوان عشق شدم میزبان ماه

نامهربان من تو که مهمان نیامدی

خوان شکر به خون جگر دست می دهد

مهمان من چرا به سر خوان نیامدی

نشناختی فغان دل رهگذر که دوش

ای ماه قصر بر لب ایوان نیامدی

گیتی متاع چون منش آید گران به دست

اما تو هم به دست من ارزان نیامدی

صبرم ندیده ای که چه زورق شکسته ایست

ای تخته ام سپرده به طوفان نیامدی

در طبع شهریار خزان شد بهار عشق

زیرا تو خرمن گل و ریحان نیامدی


 
«از استاد شهریار»
نوشته شده توسط ملاحت شاه علیزاده  در ساعت  | لینک  |