با نگاهتسبز خواهم شد، بمان خورشید من!
در کنارت غنچه خواهم داد هان، خورشید من
روزگار سفرههای خالی از ایمان گذشت
میشوی یک لحظه آیا میهمان، خورشید من؟!
با ظهور روشنت، گل میکند پروازمان
بال بگشا هیبت صد آسمان خورشید من!
در دفاع از حرمت این شاعران سادگی
یک نفس، شعری بخوان; شعری بخوان، خورشید من!
نقشهای از چلچراغ آسمان دردست ماست
لحظهای دیگر تامل کن، بمان خورشید من!
محمد زکی سعیدی
باز ای سپیده شب هجران نیامدی
شمعم شکفته بود که خندد به روی تو
افسوس ای شکوفه خندان نیامدی
زندانی تو بودم و مهتاب من چرا
باز امشب از دریچه زندان نیامدی
با ما سر چه داشتی ای تیره شب که باز
چون سرگذشت عشق به پایان نیامدی
شعر من از زبان تو خوش صید دل کند
افسوس ای غزال غزل خوان نیامدی
گفتم به خوان عشق شدم میزبان ماه
نامهربان من تو که مهمان نیامدی
خوان شکر به خون جگر دست می دهد
مهمان من چرا به سر خوان نیامدی
نشناختی فغان دل رهگذر که دوش
ای ماه قصر بر لب ایوان نیامدی
گیتی متاع چون منش آید گران به دست
اما تو هم به دست من ارزان نیامدی
صبرم ندیده ای که چه زورق شکسته ایست
ای تخته ام سپرده به طوفان نیامدی
در طبع شهریار خزان شد بهار عشق
زیرا تو خرمن گل و ریحان نیامدی

