«آخرين پناه»
نشسته در ياد شب ياس سپيد ماه
باز بزم هميشگي چشم من نگاه نگاه
در نگاهت اي عروس ابرپوش
مي شود مجلس بزرگ غصه تباه
گويي خبر داري از عشق از آن گمشده
تك نقطه سپيد اين برگ سياه
از او كه بي او همه هيچ است
از آن حكايت قشنگ وآن آخرين پناه
بييادش گنبد دلم چه خلوت است
پرگشوده پرندگان سبکبال آه!
اين نيمشبان، كيست چو مهتاب رسیده؟
پیغمبر عشق است زمحراب رسیده؟
ميلاد امام حسين (ع) و حضرت ابوالفضل
و امام زين العابدين (ع) و روز خبرنگار بر
همگان مبارك باد.
تشنه
ميچكد آب از ناودان نازك شير
قطره قطره
چون اشك طفلي در دوردست كوير
مينگارد بر صفحه آب دواير هممركز
كه اي نقطه عطف هستي!
درياب صداي مركز عالم را
از صداي ريزش من:
«ومنالماء كل شي حي»
قطرهها را جمع كن
و مردمان چمن را ببين
كه تشنهاند و منتظر
منتظر قطره ای از باران سخاوت تو
آن كشاورز خسته
در اوج خشم طبيعت
در زندان گرما
در ظهر روز بلند مرداد
درهاي نوعدوستي را ميكوبد
دستهايت باز كن!
براي گشودن
ببین آن زن روستايي را
ميرود لب رود
بيا و قطرهها را جمع كن
در ظرف دلت
آن طرف صداي ناله دلو را بشنو
دست به دامان طناب
ميرود درون چاه
و تنها و شرمگين از لبهاي تشنه برمي گردد
دستهايت را یاری کن
برای گشودن
