تبليغاتX
ادبی

بي تو

 

چگونه

 

سطرهاي مبهم قلبم را

 

ويرايش كنم

 

نمي توانم

 

نمي توانم

نوشته شده توسط ملاحت شاه علیزاده  در ساعت  | لینک  | 

«آينده آفتابي»

صداي گنجشككان زيبا مرا به زندگي فرامي‌خواند به جست و خيز به

 

 تلاش به اميد آينده‌آي بهترمي دانم كه عظمت آن بزرگ بي‌نهايت

 

 است و گنجايش اين دنياي كوچك را ندارد بايد اين پوستين تنگ را

 

 دريد و در دنيايي ديگر تولدي نو يافت دنياي خالي از حسادت و ريا،

 

 دنيايي كه همسايگانت به افتاب مي‌انديشند دنيايي كه به انسان به

 

 خاطر امانت بزرگي كه روي دوشش گذاشته شده احترام مي‌گذارند نه

 

 آراستگي ظاهرش در اين دنيا بايد زندگي كرد و عشق ورزيد بايد

 

 محبت كرد و دستان ديگران را بدون توقع استقبال كرد چگونه

 

 مي‌توان به يكي بودن و يكرنگي رسيد؟ و چگونه مي توان فاصله‌ها

 

 را از صفحه گيتي پاك كرد؟ انديشه به وحدت و يكي بودن غوغايي در

 

 دل برپا مي‌كند گويي پرنده روح قصد پوستين اندازي و پركشيدن به

 

 سمت آفتاب را دارد.

 

 

نوشته شده توسط ملاحت شاه علیزاده  در ساعت  | لینک  | 

مرا اين درد برآن مي دارد كه دست به دامانت

 

 

 شوم و دايم از شاخه مهربانيت ميوه برچينم و

 

 

 هميشه به ياد تو باشم، پس چنين برمي‌آيد كه تو

 

 

 نيز خواهان مني و مرا با طعمه درد به سوي خود

 

 

 مي‌كشي. چنين برمي‌آيد كه تو نيز عاشقي و تو

 

 

 نيز به جاري شدن آب در ميان باغ و گلزار عشق

 

 

 مي‌ورزي و چنين برمي‌آيد كه تو نيز آيه‌هاي

 

 

 طبيعت؛ درخت و گل و شكوفه و بهار و آسمان و

 

 

 عشق را تلاوت مي‌كني. پس من و تو درد

 

 

 مشتركي داريم؛ درد تنهايي، درد عشق و چنين

 

 

 دردي درمان نپذيرد،‌ جز با وصل

 

 

 

اي خوش آن روز كه پرواز كنم تا بر دوست

 

 

نوشته شده توسط ملاحت شاه علیزاده  در ساعت  | لینک  | 

روزها چون بانوان بهشتي با شمعداني در دست از مقابل ديدگانم رد مي‌شوند و من

 

 

تنها فرصت ديدن آنها را دارم. قافله عمر عزم رفتن دارد و من در ابتداي راه «چه

 

 

كنم، چه كنم» دنبالي راهي براي رهايي و راه افتادن هستم.

 

 

 

هرشب برآنم كه چون سحر برخيزم از دري ديگر به عالم و عالميان بنگرم و ديدني‌ها

 

 

 

را غير از اين ببينم و حرفهايي غير از اين بزنم. هر روز تلاش مي‌كنم، مناسبات و

 

 

 نظم ها را درهم ريزم و تناسبي ديگر در ارتباطات و علت و معلول‌ برقرار سازم؛ اما

 

 

 دريغ كه زيستن چون رودي فارغ از ايستايي در بستر تكرار جاري است، بي انكه من

 

 

 بتوانم نگاهي از نو بر آن بندازم و آنچه آزارمي‌دهد، نبينم و آنچه مايه دلگرمي خودم

 

 

و اطرافيانم است به توان برسانم.

 

 

 

من همان مسافر در مه گم شده قطار زندگي هستم كه در آرزوي پاره كردن رشته‌ها و

 

 

 خلق پيراهني نو براي بانوي زندگي در ميان مه و اشك و آه گم شدم و جاده و شاهراه

 

 

 ها را باختم.

 

 

آنچه در ذهنم رديف مي شود بيابان است و بيابان صداهايي كه مرا به خواب و غفلت

 

 

مي خوانند، نشاني از بيداري و رفتن حس نمي كنم.

 

 

نوشته شده توسط ملاحت شاه علیزاده  در ساعت  | لینک  |