
بیگاه چون به یاد آوردی که باغی از نور هست و تو ناتوان از چیدن بوته ای از آن از خود گریزان باش
او در این کوی و برزن قدم زنان و ما دمام در سرداب حسرت دست و پا زنان
«اللهم صل علی محمد و آل محمد، شجره النبوه و موضع الرساله و مختلف الملائکه و معدن العلم و اهل بیت الوحی، الهم صل علی محمد و آل محمد»
ضمن تبریک میلاد منجی عالم بشریت، حضرت مهدی (عج)، شعری سپید تقدیمتان می کنم.
و من تو را به مانند گل های اطلسی دیدم
به شیرینی خواب بعد از نماز
در گوشه آرام مسجد
به درخشش آفتاب صبحگاهی
از دوش مناره ها
به زیبایی تماشای دریا
از کلبه ای گلین
به قداست اقیانوس در نیمه شب
تو را به مهربانی چشمان مادران دیدم
به روح بخشی صدای اذان
در غروب روزی دلگیر
به کرامت باران
بر دشت و جنگل
تو را در حصار دردهایی
که تا اعماق قلبم سرک کشید
دری به سوی خداوند دیدم
تو را به مانند گل های اطلسی دیدم
با نگاهتسبز خواهم شد، بمان خورشید من!
در کنارت غنچه خواهم داد هان، خورشید من
روزگار سفرههای خالی از ایمان گذشت
میشوی یک لحظه آیا میهمان، خورشید من؟!
با ظهور روشنت، گل میکند پروازمان
بال بگشا هیبت صد آسمان خورشید من!
در دفاع از حرمت این شاعران سادگی
یک نفس، شعری بخوان; شعری بخوان، خورشید من!
نقشهای از چلچراغ آسمان دردست ماست
لحظهای دیگر تامل کن، بمان خورشید من!
محمد زکی سعیدی
باز ای سپیده شب هجران نیامدی
شمعم شکفته بود که خندد به روی تو
افسوس ای شکوفه خندان نیامدی
زندانی تو بودم و مهتاب من چرا
باز امشب از دریچه زندان نیامدی
با ما سر چه داشتی ای تیره شب که باز
چون سرگذشت عشق به پایان نیامدی
شعر من از زبان تو خوش صید دل کند
افسوس ای غزال غزل خوان نیامدی
گفتم به خوان عشق شدم میزبان ماه
نامهربان من تو که مهمان نیامدی
خوان شکر به خون جگر دست می دهد
مهمان من چرا به سر خوان نیامدی
نشناختی فغان دل رهگذر که دوش
ای ماه قصر بر لب ایوان نیامدی
گیتی متاع چون منش آید گران به دست
اما تو هم به دست من ارزان نیامدی
صبرم ندیده ای که چه زورق شکسته ایست
ای تخته ام سپرده به طوفان نیامدی
در طبع شهریار خزان شد بهار عشق
زیرا تو خرمن گل و ریحان نیامدی
گفتم ميآيي، کوچهها را آب پاشيدم
گلدان نور آوردم، عطر ناب پاشيدم
شب با سپاه خويش در پسکوچهها گم شد
بر ذهن تار آسمان، مهتاب پاشيدم
هرچند بي تو زندگي، مرداب ماندن بود
من بذر نيلوفر بر اين مرداب پاشيدم
در قاب عمرم انتظاري کهنه ميرقصيد
تصويرهاي تازه بر اين قاب پاشيدم
امشب تمام آنچه ميبايست، من کردم
بايد بيايي! کوچهها را آب پاشيدم
«محمدرضا تقی دخت»
ابعاد و گستردگی شخصیت امام خمینی (ره) بر شیفتگان و فرهیختگان این دیار پوشیده نیست، شکی نیست که تاریخ مردانی چون خمینی(ره) را دیر به دیر خواهد دید. در این میان یکی از این وجوه شخصیتی امام یعنی آرامش و اطمینان قلبی در زمان مرگ همیشه مورد توجه و دل مشغولی من است که ایشان با قلبی مطمئن و ضمیری آرام و بدون ترس و واهمه سرای دنیا را ترک می کنند، بی شک این اطمینان و عدم واهمه از اعتقادی عمیق و ایمانی محکم سرچشمه می گیرد، ایمان به کرامت و رحمت پرودگار و تحقق وعده الهی!
«یا ایتهاالنفس المطمئنه ارجعی الی ربک راضیه مرضیه فادخلی فی عبادی و ادخلی جنتی»
این شعر چندسال پیش به یاد ارتحال رهبر انقلاب، خمینی کبیر (ره) سرودم، امیدوارم که دوستان با وجود کم و کاستی ها، آن را به دیده منت خریده و نقایص آن را گوشزد کنند.
اقلیم قلبتان به آرامش دل آن فرزانه باد.
صبحدم شادی زقلبم پر کشید
تا شنیدم رختش از این در، کشید
شیشه سان قلبم غم الودم شکست
چشمه اشکم نقابش برکشید
تشنه ای در لامکان بودم، ولی
دستی آمد تنگ آبم سرکشید
مهر او سودای من ای دوستان
پیکی آمد نقشه ای دیگر کشید
عهدم او بود و من میعاد عشق
دستی آمد خط بر این باور کشید
در شبم نوری، امیدی داشتم
آسمان ابری بر این اختر کشید
خاطرش از رسم ما آزرده شد
نقشه «ارجع الی دلبر» کشید
مي ايد از دور ,مردي ســــواره
برمــركب عشق, چون ماهپــــــاره
والشمس رويش, والليـل مويش
گلها همه مســــــت, از رنگ و بويش
عمامه بر سر, مثل پيمبـــــر (ص)
دربازوانــش نيروي حيــــــــــــــــدر(ع)
ازپاي تاسر در شور و شين است
برق نگاهش مثل حســــين(ع) است
مي ايد از دور خوشــــبو تر از ياس
در چشــــم وابرو مانند عبــــــاس (ع)
القصه اين مرد اميد دلهاســـــــــت
خوشبو تر از ياس فرزند زهراست(س)
«از یک دوست»
این روزها هوای تهران تنها گزینه ای است که حالمان را نمی گیرد، وجود پایدارش دائم کرامت می کند، بر برگ درختان ، بر در و دیوار و بر ساختمان ها، بر زمین و زمینان پاکی و رحمت و امید نازل می کند. در وجود باران، این نعمت الهی، چه قدرتی است که دلمان را از تیرگی و کدورت ها می زداید و صیقلی می دهد تا بازتاب نور الهی را حس کنیم و آیینه جان را غبار روبیم. در خفقان روزهای سخت دست و پا زدن با مرگ، باران بوی حیات، بوی زندگی، بوی تازه شده می دهد، بوی اتصال به دنیایی غیر از این و این ارتباط مدد می کند تا از حقارت زمینی بودن رها شویم و خود را تا ملکوت یار بکشانیم. در حیرتم زین حال و احوال.
روزها به سختی می گذرند همرا با احساس سرگشتگی و بی پناهی که حاصل خفتن های طولانی روح و جسم است، گاه تلاش می کنم که روحم را به بارگاهش ارتباط دهم، اما بی حاصل است و همچنان در صحرای حیرت و سرگشتگی، حیاتی توأم با حزن و سرگردانی و بی یاوری را تجربه می کنم.
زیر لایه هایی از حیرت و غفلت مرگی بی صدا را جان می دهم، اما می دانم که در لحظه ای دور از انتظار دستم چون پیچکی إبر درخت رحمتش خواهد پیچید و چندان اوج خواهد گرفت که توانست خواهم کرد غلبه بر این نیروهای اهریمنی و قوه های ناراستین را و چون سرزمین دل را ازغبار اغیار و گرد چنان مولفه هایی رهایی بخشم، بی هیچ ریب آفتابی خواهد دمید به روشنی دلهای پاک و به درخشش ارواح بی آزار و چون چنان آفتابی بردمد، شب حیات روز خواهد شد و تارهای زندگی نمایان و نظمی دیگر در سرزمین اندیشه برقرار خواهد شد و دولت سربلندی خواهد دمید و چاووشی از راه خواهد رسید، چاووشی که دستان عدالت بویش بارویی از دوستی خواهد ساخت و سعادتی ناب بنا خواهد نهاد.
«انشاء الله تعالی بحوله و قوه»